همان دستهایی که پیشتر میز مذاکره را بمباران کرده بودند، ناچار شدند بار دیگر به همان میز بازگردند...
تحولات سیاسی و امنیتی سالهای اخیر، بهویژه در غرب آسیا، نشان داده است که بسیاری از مفروضات تثبیتشده در ذهن افکار عمومی جهان، بیش از آنکه واقعیت عینی باشند، محصول تبلیغات مستمر و سرمایهگذاری بلندمدت رسانهای بودهاند. رخدادهای پس از عملیات طوفان الاقصی، صرفاً یک درگیری نظامی یا امنیتی مقطعی نبود، بلکه نقطهای تعیینکننده در فروپاشی مجموعهای از تصویرسازیهای راهبردی بود که رژیم صهیونیستی و حامیانش طی دههها برای تثبیت آنها هزینه کرده بودند. این رخداد، نهتنها موازنه قدرت در میدان، بلکه منطق روایتسازی در سطح جهانی را نیز دچار اختلال جدی کرد.
رژیم صهیونیستی در طول حیات خود، بر سه تصویر بنیادین تکیه داشت: نخست، نمایش خود بهعنوان قربانی تاریخی و ملتی مظلوم و بیپناه؛ دوم، القای نوعی برتری ذاتی و گزیدگی الهی که بهصورت آشکار یا پنهان، توجیهکننده رفتارهای تبعیضآمیز و توسعهطلبانه آن بود؛ و سوم، تثبیت این ادعا که ارتش آن، ساختاری شکستناپذیر و برتر از هر نیروی منطقهای دارد. آنچه در میدان واقعی رخ داد، هر سه تصویر را بهصورت همزمان و بیسابقه دچار فروریختگی کرد. صحنههایی که افکار عمومی جهان از غزه مشاهده کرد، نه روایت مظلومیت، بلکه تصویری عریان از خشونت، کشتار غیرنظامیان و فروپاشی مرزهای اخلاقی بود. همین امر، پرسشهای جدی درباره مشروعیت اخلاقی و حتی مبانی ادعای برتری این رژیم در سطح جهانی ایجاد کرد.
در سطح نظامی نیز، ناتوانی در تحقق اهداف اعلامشده، از آزادسازی اسرا گرفته تا نابودی کامل ساختار مقاومت، ضربهای حیثیتی به ادعای «ارتش شکستناپذیر» وارد ساخت. این ناکامی، صرفاً یک شکست تاکتیکی نبود، بلکه بحرانی راهبردی برای رژیمی محسوب میشود که موجودیت خود را بر بازدارندگی مطلق بنا کرده بود. طبیعی است که در چنین شرایطی، تلاش برای بازسازی این چهره مخدوششده، به یک اولویت حیاتی برای تلآویو و حامیان غربی آن تبدیل شود؛ تلاشی که بدون دستیابی به یک «دستاورد قابل ارائه»، عملاً ناممکن به نظر میرسد.
در این میان، ایران بهعنوان کانون اصلی مخالفت با زیاده خواهی و قلدر مآبی آمریکا و اسرائیل در منطقه، در مرکز این معادله قرار گرفته است. مسئله غرب با ایران، محدود به یک رفتار یا یک سیاست خاص نیست، بلکه ریشه در مجموعهای از عوامل ساختاری دارد. موقعیت ژئوپلیتیکی ایران، قرار گرفتن در قلب پیونددهنده شرق و غرب، و تسلط بر شاهراههای حیاتی انرژی و تجارت جهانی، این کشور را به بازیگری بی بدیل تبدیل کرده که حذف یا مهار آن، همواره در دستور کار قدرتهای سلطهگر بوده است. افزون بر این، وسعت جغرافیایی، منابع عظیم انرژی، و ظرفیتهای انسانی و تمدنی ایران، آن را به رقیبی بالقوه برای نظم تکقطبی تبدیل میکند.
عامل مهمتر، اما بُعد ایدئولوژیک انقلاب اسلامی است. انقلاب اسلامی، صرفاً یک تغییر حکومت نبود، بلکه الگویی جدید از پیوند دین، سیاست و حاکمیت را به جهان معرفی کرد؛ الگویی که با منطق سکولار و سلطهمحور نظام بینالملل در تعارض بنیادین قرار دارد. همین ویژگی، سبب شده است که حتی در دورههایی که ایران برای گفتوگو و کاهش تنش پیشقدم شده، طرف مقابل نهتنها رویکرد خصمانه خود را تعدیل نکند، بلکه همزمان مسیر فشار، تحریم و براندازی نرم یا سخت را برای براندازی حکومت ایران دنبال کند.
تجربه تاریخی ایران در چهار دهه گذشته، مملو از نمونههایی است که نشان میدهد مذاکره، هرگز بهعنوان یک مسیر دوطرفه و مبتنی بر احترام متقابل از سوی آمریکا تلقی نشده است. از ماجرای مکفارلین تا همکاری در موضوع افغانستان و عراق، و از توافقات رسمی تا تعهدات مکتوب، الگوی تکرارشوندهای دیده میشود: ایران به تعهدات خود پایبند میماند و آمریکا، بهمحض تأمین منافع کوتاهمدت خود، مسیر تعهدشکنی و فشار را از سر میگیرد. این تجربهها، نه روایتهای احساسی، بلکه دادههای عینی تاریخ معاصرند.
در چنین بستری، طرح دوباره ایده مذاکره، بدون توجه به این پیشینه و با گذاشتن پیش شرط های تحقیر کننده به معنای نادیدهگرفتن واقعیتهای انباشتهشده است. مسئله اصلی این نیست که ایران اهل گفتوگو هست یا نیست؛ بلکه پرسش بنیادین آن است که آیا طرف مقابل، اساساً موجودیت مستقل و قدرتمند ایران را برمیتابد یا خیر. ترامپ در بیانیه اش به تسلیم شدن مطلق ایران در بحث غنی سازی، موشکی و حقوق بشر و بیرون رفتن از معادلات جبهه مقاومت تصریح می کند و شواهد موجود نشان میدهد که پروژه فشار، تجزیه، بیثباتسازی و تغییر ساختار سیاسی ایران، همزمان با گفتوگوها دنبال شده و میشود.
پس از ناکامی جبهه آمریکایی صهیونیستی در تحقق اهداف میدانی و نظامی، تمرکز بر جنگ ترکیبی، اغتشاشات داخلی و فشار روانی، بخشی از راهبرد این جبهه گستاخ و بی منطق است. با این حال، آنچه در عمل رخ داده، افزایش هزینهها طرف غربی برای طراحان این سناریوها بوده است. آمریکا پس از شکست در جنگ تحمیلی دوازدهروزه و ناکامی در پروژه اغتشاشات ۱۷، ۱۸ و ۱۹ دیماه، بار دیگر به ترفند کهنه و نخنمای خود متوسل شد؛ ترفندی که سالهاست با اعزام ناوهای جنگی به منطقه و القای وهمآلود «قدرت»، میکوشد از ملت ایران و دیگر دولت های ناسازگار با جهان خوارگی آمریکا امتیاز بگیرد. غافل از آنکه اینبار نیز معادله را درست نخوانده بود.
فرمایش قاطع و بازدارنده رهبر معظم انقلاب اسلامی مبنی بر اینکه هرگونه جنگ، منطقه را به آتش خواهد کشید، بهروشنی خطوط واقعی قدرت را ترسیم کرد. در ادامه، اعلام حمایت دوستان و همپیمانان ایران در منطقه، برگزاری مانورهای مقتدرانه نیروهای مسلح در خلیج فارس و رونمایی از موشک راهبردی «خرمشهر ۴»، آمریکا را در تنگنای یک بنبست جدی تصمیمگیری قرار داد.
در چنین شرایطی، برای فرار از این بنبست، همان دستهایی که پیشتر میز مذاکره را بمباران کرده بودند، ناچار شدند بار دیگر به همان میز بازگردند. این چرخش، نه از سر تغییر ماهیت، بلکه محصول فشار قدرت بازدارندگی جمهوری اسلامی ایران بود.
با این حال، آمریکاییها از ورود به مذاکره میتوانند دو هدف را دنبال کنند:
نخست، تلاش برای گرفتن امتیاز و خروج آبرومندانه و بهظاهر پیروزمندانه از منطقه؛
و دوم، سرگرمسازی ایران در فرآیند مذاکره با هدف زمینهسازی برای یک غافلگیری و ماجراجویی جدید.
ازاینرو، حضور در مذاکره تنها با چشمانی باز، هوشیاری کامل و خطوط قرمز روشن معنا دارد. باید از هر امتیازی که منافع و امنیت ملی کشور را مخدوش کند پرهیز کرد و همزمان، قدرت بازدارندگی را در بالاترین سطح حفظ نمود؛ چراکه تجربه تاریخی بارها نشان داده است اعتماد به آمریکا، اعتماد به «شیطان بزرگ» است و غفلت در برابر او، هزینهای سنگین در پی خواهد داشت.
توازن قدرت در منطقه، برخلاف تصور اولیه، بهگونهای تغییر کرده که هرگونه اقدام مستقیم، تبعاتی فراتر از محاسبات اولیه برای آمریکا و متحدانش خواهد داشت.
مجموع این واقعیتها نشان میدهد که آنچه امروز در جریان است، نه یک منازعه مقطعی، بلکه تقابل دو منطق متفاوت از نظم جهانی است و تعبیر جنگ وجودی عمق شکاف این دو دیدگاه را نسبت به جهان و نظم جهانی نشان می دهد. منطقی که از یک سو بر سلطه، فریب و بازنمایی دروغین استوار است و از سوی دیگر منطقی که بر مبنای دین داری و عدالت خواهی، استقلال، مقاومت و افشای فتنه و فریب تکیه دارد. فهم درست این تقابل، شرط لازم برای تحلیل آینده و پرهیز از تکرار خطاهای پرهزینه گذشته است؛ آیندهای که بیش از هر زمان دیگر، به شفافیت در شناخت دوست و دشمن و پرهیز از سادهانگاری در عرصه سیاست بینالملل نیاز دارد.












